تحول در سیستم آموزشی و تحقیقاتی
با سلام خدمت هموطنان
شاید عنوان متنم کمی غلط انداز باشه شاید به نوعی غلو شبیهه، به هر حال هر برداشتی که ممکن از این موضوع بشه هیچ تاثیر در اصل موضوع که همان تحول در سیستم آموزش و تحقیقه نداره.
منظور از تحول ارائه حالت جدیدی در این سیستم در کشور خودمونه پس باید متوجه باشیم که منظور تغییر یا تقابل با سیستم فعلی نیست بلکه بهینه کردن سیستم بنا به موقعیت زمانی و فرهنگی خاص کشور خودمون یعنی ایرانه.
من از همین الان باید این نکته رو متذکر بشم که بنده هیچ ادعایی در اینکه راه خاص و روش درستی رو در نظر دارم، رو ندارم بلکه منظورمن به چالش کشیدن افکار در این جهت و در نتیجه یافتن روشهای کارساز و مورد اعتماد و سرانجام، نتیجه بخش در امور مهم زندگی و اجتماعی مردم و در نهایت کشور ایران.
در این زمان همه ما و شاید جهانیان به این نکته اذعان داریم که ایرانیان در بسیاری از پروژه های علمی دنیا نقش کلیدی و اثر بخش رو بازی میکنن وهمین امر دلیلیه بر داشتن هوش خلاقه .(( البته قصد من به هیچ وجه ناسیونالیستی و میهن پرستانه متعصبانه نبوده و نیست بلکه منظورم دقیقا برعکس این است که حال بعد از قرنها دوباره در جهان نوبت به ما ایرانیان رسیده که تحول ایجاد کنیم ))
اولین نکته و شاید مهمترین نکته و مسئله تحول در روش تفکر فرهنگی مردم ایرانه و این ایجاد تحول جز در سایه فهم تواناییها و ناتوانیهای مردممون ممکن نیست.
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
.
.
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند
بحمدالله و والمنه بتی لشکر شکن دارم
.
.
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
پس چه بايد کرد:
۹. شناخت درست و آگاهانه جهان، تمدن جدید، فرهنگ غربی و قدرتهای استعماری و رابطه های پنهان و پیدای شرق و غرب و بویژه جایگاه خاص اسلام ـ به عنوان یک مذهب، به عنوان یک فرهنگ و تاریخ، به عنوان بخش بزرگی از تاریخ بشری...
تحلیل واقعیتهای عینی بین المللی، عوامل دست اندکار، قدرتها، امکانات و شرایط و بالاخره کلیه مسایلی که"زمان ما" را تشکیل میدهند و جبرا با سرنوشت ما و عقیده و فرهنگ و زندگی ما تماس مثبت و منفی دارند.
۱۰. ایجاد یک "رنسانس اسلامی"،یعنی "تولد مجدد" آن روح انقلابی بیدار کننده و ایمان پاک و روشن و انسانی و حرکت آفرین و عزت آور مسئولیت بخش و بینش منطقی واقع گرا و اجتماعی و ایده آلهای انسانی و پیشرویی که اسلام نخستین نام دارد و طرح مجدد "پیام" ! ...
در اینجا ضرورتا این سئوال مطرح میشود که:
برای تحقق این"هدفها" چه باید کرد؟ و به تعبیر دقیق تر از کجا آغاز نمود"؟
دکتر علی شریعتی چه باید کرد صص 379الی381
پس چه باید کرد؟
خواستم باز خودم از طرحم بنویسم و هدفم، دیدم تکرار مکرراته و به قول دوستی، هنر تکرار و تکرار بی هنری است "که عالم بی عمل به زنبور بی عسل ماند". پس تمام چیزهایی که میخواستم در مورد هدفم بگم رو از نوشته دکتر وام گرفتم که اون بیشتر با نسل جوان آشنا بود، چونکه معلم بود.
... وقتی ابوسفیان به اسلام مسلح گردد، محمد(ص) هم خلع سلاح میشود! عمروعاص بت"لات" را که میگذارد و قرآن بر میدارد، علی فاتح خندق را در صفین شکست میدهد!
پس چه باید کرد؟
1. باید دینداران و احرار این جامعه گرد هم آیند، هم اینها که آگاهی و انسانیت، مسئولیت خطیر "بیداری و هدایت" مردم را متوجهشان ساخته ... .
2. مردم را از این دو دام فریب ... نجات بخشندتا هم توده، بازیچهء جهل و خرافه...، به نام مذهب نشوند ... و هم نسل جوان و روشنفکر ما ... از دین نگریزد و در این گریز، به دام دامگستران غربزدگی و تقلیدهای میمون وار فرنگی ... در نیاید.
3. تا کنون جهان را غرب به روشنفکران و تحصیلکرده های جدید ما می شناسانده است،... اکنون باید قدرت و گستاخی آنرا بیابیم که " خودمان حرف بزنیم".
4. به خود باز گردیم،... بازگشت به خویشتن انسانی خویش، ... تکیه بر اصالتهای خویش و با مغز دیگری نیاندیشیدن و با زبان دیگری حرف نزدن و بالاخره، با پا های دیگری راه نرفتن و "خودبودن".
5. استخراج و تصفیه منابع عظیم معنوی و فرهنگی ... .
6. مبارزه فکری و علمی با خرافه ها و کژ اندیشی ها و عقاید و رسوم و سنن ضد انسانی و ضد اسلامی که اندیشه و روح جامعه را فلج و مسموم کرده است. از طریق تحقیق و تحلیل منطقی و علمی در ریشه های تازیخی و نقشهای منفی اجتماعی ... .
7. مقاومت در برابر هجوم نیرومند و پیوسته افکار و آثار مسموم و انحرافی ... از طریق ایجاد یک نهضت فکری مستقل و بخشیدن سرمایه فکری و عقیدتی، ... و تقویت نیروی مقاومت ایدئولوژیک در نسل جوان و روشنفکر.
8. مبارزه با ... جریانات رنگارنگ و متعددی که هدفش سقوط اخلاقی جامعه، و بویژه نسل جوان و تحصیلکرده است. ... از طریق ایجاد یک جریان تند فکری و توسعه دامنه آگاهی و ... وادار شدن به اندیشیدن و احساس متعهد بودن و پیوستگی نسل جوان به مبانی نیرومندو عوامل جهت دهنده اعتقادی و بالاخره ایجاد هدف در روشنفکران.
خوشگذرانی لجنزاری است که تنها افرادی که در زندگی هدف ندارند در آن فرو میروند.
"الکسیس کارل"
دکتر علی شریعتی چه باید کرد صص 372الی379
ادامه دارد
تجربه من از الگو یابی و الگو سازی
1. کمال گرایی
واقعیت امر اینه که از وقتی که خودم و رفتار رو شناختم همیشه به دنبال این بودم که به نوعی رضایت واقعی افراد رو نسبت به خودم جلب کنم. به همین خاطر همیشه به این موضوع توجه خاصی داشتم که مردم از کدوم خصلت آدمها دور از چشم خود اونها تعریف میکنن و حسرت همچین رفتار و اخلاقی رو چه در خودشون و چه در اطرافیانشون میخورن. از همون کوچیکی وقتی کسی از امانتداری و صداقت حرف میزد یا به قول معروف لاف میزد هیچ به این توجه نمیکردم که آیا خود طرف این کاره است یا نه و یا اینکه اگه این کار درسته چرا خودش انجام نمیده، فقط هم وغمم این بود که اون رفتار درست رو انجام بدم تا من هم کسی باشم که دیگران برای مثال زدن ازش استفاده کنن. ولی این کار نه برای خود نمایی بود و نه برای جلب توجه چون من هیچوقت کمبود محبت و تعریف رو تو زندگیم حس نکردم که بخوام با این کارها کسی رو به سمت خودم جذب کنم. بلکه نوعی حس خاص بود که بعدها فهمیدم بهش حس کمال گرایی میگن. حسی که انسان رو وادار میکنه به اینی که هست راضی نباشه همیشه دنبال روشی باشه که بهتر به نظر بیاد حالا تو چشم دیگران هم که نشه برای خودش این حس رو داشته باشه.
بگذریم اینها رو از خودم گفتم چون نزدیک ترین کسی که میشناختم که بتونم ازش حرف بزنم و اشتباه قضاوت نکنم،خودم بودم. مطمئنم دیگران خیلی بهتر از من این حس رو درک کردن و برای نیل به اون تلاشهای زیادی میکنن و بهشم رسیدن.
عشق و دوستی
عشق و دوستی
خدایا، هر آنکه را دوست میداری بیاموز عشق از زندگی کردن برتر است و هر آنکه را دوستتر میداری بیاموز که دوست داشتن از عشق برتر.
دوست داشتن از عشق برتر است.
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سرنابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن وزلال.
عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هر کجا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج میابد.
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.
عشق بینایی را میگیرد و دوست داشتن (بینایی) میدهد.
عشق گاه جابجا مشود و گاه سرد میشود و گاه میسوزاند، اما دوست داشتن از جای خویش، از کنار دوست خویش، برنمیخیزد؛ سرد نمیشود که داغ نیست؛ نمیسوزاند که سوزاننده نیست.
عشق رو به جانب خود دارد، خود خواه است و خودپا و حسود، و معشوق را برای خویشتن میپرستد و میستاید اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد، دوست خواه است و دوست پا و خود را برای دوست میخواهد و او را برای او دوست میدارد و خود در میانه نیست.
عشق، اگر پای عاشق در میان نباشد، نیست. اما در دوست داشتن، جز دوست داشتن و دوست، سومی وجود ندارد.
عشق به سرعت به کینه و انتقام بدل میشود و آن هنگامی است که عاشق خود را در میانه نمیبیند، اما از دوست داشتن به آن سو راهی نیست.و هر آنکه" دوست داشتن" را خوب میداند و خوب احساس میکند، خود را در میانه نمیبیند، به سرعت و به سادگی، به فداکاری و ایثاری شگفت و بی شائبه، بزرگ و باشکوه و ابراهیم وار بدل میشود و در این هنگام است که خود را که دیگر نیست و دیگر نمیتواند باشد، در آئینه ای که دوست دارد لکه ای می نامد و دستور میدهدـ وواقعی و صمیمی از روی ایمان قطعیف نه تعارف و ادا و اطوار؛ و این، هم از هنگام گفتنش وهم از سوز سخنش پیداست ـ که: "آن لکه را از روی آئینه پاک کن! تا آئینه که دیگر چهره مرا در خود نخواهد دید، به عبث، لکه ای بر سیمایش نماند و آئینه صافل و زلال تو لکه دار نباشد". اما عشق میگوید:" آه! آیا این لکه را پس از من پاک خواهی کرد؟ آیا لکه دیگری بر آئینه خواهد نشست؟ آیا، از این پس، چهره آئینه بی لک خواهد گشت؟ نه،نه،نه! پس از من، سراسر این آئینه را سیاه کن. این لک را بر سطح تمام آئینه بگستران! جیوه های آئینه را همه بتراش تا تصویری بر آن نایستد. آئینه را خاک آلود و کن و خاک عزا بر سرش بپاش تا نور خورشید هوم بر ان نتابد، تا پس از من ندرخشد، برق نزند.آه چه میگویم، آئینه را بشکن!بشکن!ریز کن.
دکتر علی شریعتی هبوط در کویر
مشتاقان حرکت، مخالفان سکون
… برای دخالت در آنچه که میگذرد، و هدایت حرکت جبری جامعه به کوششهای عمیق، سنگین و آگاهانه نیازمندیم که خطر ریشه برانداز است و مسئولیت کمر شکن، و ایثار میطلبد. تلقین کنندگان و تسکین و تسلیت دهندگان، و آنها که توده مردم را به حفظ آنچه ماندنی نیست و سلامت این بیماری که رفتنی است، معتقد میکنند و خطرها را نمیگویند و نیز آنها که جامعه را به پذیرفتن آنچه که قابل پذیرفتن نیست، مومن میسازند، بیشتر جامعه را اغفال میکنند و در حالت رکود و سکون و ضعف و تسلیم نگه میدارند. آنها که "جامعه جاری و متحرک" میطلبند و "بهروزی انسان" را میخواهند، نه اهل آنند که، با دفاع از آنچه که قابل دفاع نیست، عوامفریبی کنند و وجهه عمومی بدست آورند، و نه استعداد آنرا دارند که، با مدح و ثنای آنچه "مد روز" شده است، "مرد روز" شوند و "دستی" به "جایی" بند کنند، واقعیتها را ـ خوشایند یا بدآیند ـ آنچنان که در جامعه ما وجود دارند، اعتراف میکنند و دردها را میشناسند و از تمامی نیروشان برای درمان کردن کمک میگیرند. اینان کسانیند که میدانند زمان حرکت دارد، آگاه میشوند که جامعه سنتی ما دارد پوست می اندازد، احساس میکنند که قدرتهای بزرگ جهانی قصد ما را کرده اند تا عوضمان کنند. اینها نه آنقدر "بیدرند" که بنشینند و تماشا کنند، و نه آنقدر "بیشرم" که آلت دست هر دستی و دستگاهی شوند، و نه آنقد "بیشعور" که وقتی میبینند سیل به شهر کوفت، به پستوی خانه شان بخزند و در را به روی زن و بچه شان ببندند که از بلای سیل در امان مانند! و گلیم خود را از آب بکشندو آنهم به غلط و بیهوده، زیرا میدانند که امروز، مثل گذشته، خانواده حصار بسته ای نیست؛ اگر دخترت را توی اطاق عقبی خانه ات هم زندانی کنی، تلویزیون ملی و غیر ملی دنبالش میکند و گیرش میاورد و تمام برنامه های نیمه شبان شکوفه نو و لاله زارنو را بخوردش میدهد. دکتر علی شریعتی م.آ.21 زن صص68و69 حال آنان که جامعه جاری و متحرک میطلبند و بهروزی خود و خانواده و وطن و در نهایت انسان را میخواهند همتی میباید و حرکتی؛ بیایید دستی برای یاری هم باشیم و در این راه کمک و مددکار هم.
وجود حقيقی
با سلام
امروز میخوام به جای اینکه خودم بنویسم، مطلبی رو از کسی که تمامی ایدئولوژی خودم رو مدیون اون هستم بذارم زیرا که تمامی هدف من از زندگی در همین مطالب خلاصه شده و برای اونها ارزش خاصی قائلم:
هایدگر میگوید هر کسی دو وجود دارد: یکی وقتی میگوید" من" بعنوان یک موجود زنده ای که در جامعه است و با آن وجود است که مثلا وقتی میگویند جمعیت ایران 30 میلیون است، من یکی از افراد آن جمعیت را تشکیل میدهم و احساس میکنم که من یکی از آن 30 میلیون هستم... این وجود مجازی آدم است. ودیگری ـ بقول هایدگر ـ اگزیستانس اوتانتیک است و اگزیستانسیالیسم بر اساس این "اگزیستانس" است، یعنی اصالت وجود، نه آن وجود اولیه ای که همه دارند،که وجود اولی سازنده اش پدر و مادر که به کمک هم آنرا میسازند، این وجود دومی است که برخی اصلا ندارند، و برخی دارند و آنها که دارند به درجات مختلف دارند. این وجود دومی وجودی است که فرهنگ در طول تاریخ میسازد و میافریند، و آن وجود حقیقی و واقعی انسانی آدم است. وجود مجازی، وجودی است که طی 30 سال، 40 سال عمر شناسنامه من دارد. ولی وجود حقیقی یا اوتانتیک وجودی است که طی چند قرن، در من تبلور دارد... با وجود حقیقی است که وقتی در برابر فرانسوی یا انگلیسی، آمریکایی، یا چینی قرار میگیرم میتوانم بگویم "من" همچنانکه او میتواند بگوید"من" و هرکدام یک معنی داشته باشد، و اشاره به یک وجود واقعی عینی و مشخصات و ارزشهای مشخص باشد، و این وجودی است که در طول تاریخ خلق شده و در فرد فرد وجودهای مجازی تحقق پیدا میکند و تعلیم وتربیت جز این نیست که وجود حقیقی را در مجازی رسوخ بدهد و پرورش و رشد دهد و تاریخ و فرهنگ یک قوم را در درون کالبدهای شناسنامه ای بپرورد و با آن عجین کند. این شخصیت، شخصیت من انسانی است، یعنی من را از دیگری مشخص میکند. ولی من های دیگر همه مساویند و شما میتوانید در ذهنتان شخصیتهایی را در نظر بگیرید، که وجود مجازی دارند اما هنوز فرصت نکرده اند وجود حقیقی پیدا کنند. چون وجود حقیقی بدست خود انسان ساخته میشود، از طریق عناصر فرهنگی و تاریخی خودش که خود را بر اساس آن ارزشها میپروراند. این است که سارتر میگوید، وجود مجازی را طبیعت یا خداساخته و وجود حقیقی را خود ما میسازیم. وجود حقیقی همان ماهیت من است، هویت انسانی من است، شخصیت فرهنگی من است و هرکس شخصیت فرهنگی خاص خودش را داشته باشد انسان مستقل تولید کننده است. انسان تولید کننده انسانی است که همانطور که ماشین میسازد، اندیشه میسازد، ایدئولوژی میسازد، ایمان میسازد و حرکت میسازد و این را بگویم که: دروغ است که تا ملتی به سطح تولید معنوی و فکری و فرهنگی نرسیده است بتواند به سطح تولید اقتصادی و صنعتی برسد، واگر برسد باز در سطح یک نوع تحمیل غربی است و بصورت یک فریب یک استعمار نو. والا جامعه تولید کننده جامعه ای است که خودش میاندیشد و خودش خلق میکند،ایده اش را، ذهنش را، ارزشش را، زیبایی و هنرش را، اعتقادش را، ایمان و آگاهی مذهبیش را، قضاوتهای تاریخی و اجتماعیش را، جهت گیری نظام طبقاتی و جهت گیری گروهیش را. و این جامعه است که به تولید صنعتی و استقلال سیاسی میرسد، به تولید سرمایه به تولید تمدن مادی میرسد. و برای اینکه هیچ جامعه ای به تولید اقتصادی و صنعتی نرسد اول باید امکان تولید فکری و ذهنی را از آن نسل گرفت. و برای اینکه هیچ نسلی در برابر غرب حاکم مطلق بر جهان، به استقلال نرسد، باید پایه های اساس انسانی و فرهنگیش را، که به او شخصیت مستقل من انسانی حقیقی میدهد، شکست و اورا بصورت آدمهای پوک و پوچ درآورد، شسته و رفته و واکس زده:
چون گور کافر پرحلل/ وز درون قهر خدا عز و جل.(مولوی)
دکتر علی شریعتی "م.آ. 4 "بازگشت صص 17،18،19
فلسفله آفرینش انسان از دید این بنده کمترین
با سلام
این چند سطر رو به خاطر پیشنهاد و درخواست یکی از وبلاگ نویسان جهت روشن شدن روش تفکری و نوع نگرشم برای او و دوستان دیگر به رشته تحریر در میارم، گرچه صد در صد مطمئنم سواد و فهم من برای یک همچون مقالی بسیار پایین و در حد صفره!
نمیدونم صحبت رو اول از انسان شروع کنم یا از خالق انسان. چونکه خالق بی وجود انسان همچنان خالق باقی میمونه ولی انسان بی وجود خالق اصلا وجود نداره.ولی این بین نکته ای قابل تامل وجود داره و اون هم این مطلبه که تنها موجود صاحب اندیشه و تحلیل در جهان شناخته شده ما انسانه پس بی وجود انسان خالق همچنان ناشناخته باقی میماند( بنا به دلیلی که در اول عرایضم گفتم بابت گنگ بودن مطالبم مرا خواهید بخشید).
در این جهان انسان تنها مخلوق دارای آگاهی و اختیار به خود وانهاده شده است؛ زیرا دارای نعمتی است که دیگر موجودات از آن بی بهره اند. و تنها دلیلی که برای او بهشت و جهنم در نظر گرفته شده (البته به نظر من) همین قدرت تمییز اوست. انسان خلق شد تا خود راه عبادت را و بندگی را بیاموزد و به انجام رساند و خود برای آینده اش تصمیم گیری کند ولی کاملا رها نشد و از سوی خالق مهربانش همواره به انحاء مختلف مورد راهنمایی قرار گرفت.
بگذریم من اصلا نمیتونم در این باره صحبت کنم چون با روش فکری و عملی من متناقضه.
من همواره در تمامی روشهای اجرایی و طرز تفکرم به نوعی جبر معتقدم ولی جبر گرا نیستم. بنده میگم بهترین روش زندگی در هر زمان و مکانی بسته به مقتضیات آن زمان و مکانه این رو از سیره امامان بزرگوارمان درک کردم از سکوت علی، از وفای به عهد حسن، از قیام حسین، از عبادت سجاد، از علم باقر، از تعلیم جعفر، از صبر موسی، از درایت رضا، از سخاوت جواد، از خویشتن داری تقی و، از صلابت عسگری و از ...
من فیلسوف نیستم ومتاسفانه از فلسفه هم شناختی ندارم به همین خاطر ذهن گرا نیستم و نمیتونم باشم تمام هم و غم من عمل به دانسته هاست که دوصد گفتار چون نیم کردار نیست.
من میگم اگه هر کس دست از تکرار یادگیری بکشه یعنی به تمام تفکراتش و مسائل ذهنیش و بحث و جدلهای لفظیش پایان بده و تمام آنچه که تا به حال در ذهنش بوده به عمل نزدیک کنه ناگهان تحولی در وادی خلقت به وجود میاد که در طی هزاران سال با سر و کله زدنهای لفظی و فلسفه بافیهای ذهنی غیر ممکنه که به وجو بیاد.
شاید یکی از دلایلی که باعث رنسانس اروپا و دوران شکوفایی اروپا شد همین امر بود. البته این مطلب به معنی قبول کردن و تایید یا تقبیح این دوران از جانب من نیست.
تمام خلقت رو به سوی جهتی معنا دار در حرکته تمامی حرکتها به سوی هدفی یکتاست و همه راهها به یک راه ختم میشه بعضی زودتر به هدف میرسن بعضی خیلی دیرتر اصل حرکت در این راههاست توصیف و تفسیر راه کاری معطل کنندس بعضی به جای اینکه از راه برای حرکت استفاده کنن مجذوب زیباییها و دیدنیهای راه میشن و از حرکت غافل. حرکت یعنی گسستن از دلبستگیها و تنها فکر و عمل برای رسیدن به مقصد. بهترین راه صراط مستقیم یا راه مستقیم.
تعریف من از راه مستقیم: انا لله و انا الیه راجعون . ما از خداییم و به سوی او باز میگردیم برای هر راهی دو نقطه مشخص وجود داره مبداء و مقصد برای انسان آغاز زندگی مبدا این راه ولی پایان راه و یا مقصد نا منتهاست هر کس به اندازه درکش توی این راه به حرکت میافته یا بهتر بگم اندازه حرکت هر کس بسته به ژرفای دید اونه و به نظر من تنها ترازی که انسان رو از لغزیدن در مسیرهای دیگه مصون نگه میداره صداقت و راستی توی تمامی مراحل زندگیه در حرکت در راه مستقیم همه چیز باید مستقیم و بی آلایش باشه. باید برای خدا بود تا لیاقت حرکت در راه اون رو داشت. باید لیاقت رو ثابت کرد و حرکت کرد توقف در صراط مستقیم معنی نداره فقط حرکت دیدن و دل نبستن گذاشتن و گذشتن. سوختن برای او و ساختن برای بندگان او از هیچ به همه چیز رسیدن و به دانسته ها قناعت نکردن و قانع بودن به داشته ها؛ در تمامی سختیها چشم به قله داشتن و آرزویی جز رسیدن به او نداشتن.
کدام راه بهتر است: انفعال سیاسی یا سکوت سیاسی
با سلام در مورد دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی و اینکه این دوران نسبت به دورانها و جوهای ایجاد شده در تاریخ معاصر مخصوصا بعد ازتقلب حکومتی ایران، از نظام شاهنشاهی به نظام ولایت فقیهی از اهمیت خاصی برخوردار است و نیازمند تحلیل و توجه مخصوصی است کوتاه سخن راندم. گرچه آنطور که شایسته بود نتوانستم هدف و منظور واقعی خود را در قالب درستی طرح ریزی کنم. به هر حال نتیجه و دست آورد های آن دوران هر چه که باشد، دوره ای بود که گذشت و حال ما در حالت و جوی دگر گونه قرار داریم و برای کسانیکه از دوره قبل، خود را برای حرکتی در آن جو آماده کرده بودند؛ جوی تقریبا ناشناخته و نا مانوس است و این امکان را به وجود میاورد که این افراد و گروهها دچار انفعال و پس روی شوند و از حرکت با ز ایستند که به نظر من کار شایسته ای نیست گرچه عکس آن( تقابل حرکتی و مخالف خوانی) را نیز برای کشور و مردم مناسب نمیدانم. زیرا دیدیم و دیدید که در دوران خاتمی این تقابلها و مخالف خوانی ها به کجا ها که نکشید و قشر مظلوم دانشجو را که تنها گناهش جوانی و کم تجربگی(خامی سیاسی) بود گوشت قربانی قرار داد و چه سوء استفاده ها که نشد و نمیشود. به نظر این حقیر- گرچه در آن دوره نیز همیشه به دوستان عزیز سفارش میکردم - سکوت و در عین حال حرکت برای کشور و مردم بهترین چاره برای ماندگاری است. ( البته این توصیه من برای بزرگان عرصه سیاست نیست چرا که آنان خود راه را از چاه بهتر تشخیص میدهند، انشاءالله) برای جوانانی چون من و و کسانی که خود را مسئول آینده ملت و کشورشان میدانند، سلامت فکر و هدفمندی به دور از جوسازیهای کنونی سیاست مداران دمدمی مزاج و فرصت طلب، سکوت سیاسی و تفکر، همفکری و همجوشی علمی، فرهنگی، سیاسی و پیدا کردن راهی درست و کارا برای دورنمای کشور مان عمل معقولانه تری است؛ ولی از طرفی ما در مورد زندگی و زمان حال خودمان هم موظفیم و نباید خود را تماما وقف آینده ای کنیم که از درک آن محروم هستیم پس بهترین را ه حل از نظر بنده جنبشی درونی و ورا حکومتی است و البته حرکتی حساب شده و مماس با نقطه بحران سیاسی و درک همزمان اثرات تقابل و تعامل سیاسی، در حالیکه سازنده و یا متاثر هیچ جوی(منظورم جو بازدارنده و مخرب است) نباشیم ؛ وبا عمل به یکی از بزرگترین راه کارهای نظام شیعی( منظورم از شیعه و نظام شیعی ورای تفکر موجود در میان- به اصطلاح دینمداران- حکومت گراست) : ساخته شویم و همزمان بسازیم
هدف: لزوم خروج علم و تکنلوژی از انحصار عوامل قدرت
الان یکی ازموارد مهم در کشور و در جامعه جهانی پیدایش شم تحقیق و علاقه مندی به کشف علوم جدید در بین نسل جدید ایرانیان در داخل و خارج کشور است و به نظر من این مسئله به نفع ملل جهان و کلا جامعه بشری است گرچه همیشه انحصار گرایان( منظور خارجاز ایران) از این مسئله در وحشت بوده اند و هستند و با این هدف همیشه سعی در منحط نگهداشتن کشور ما و مستعمراتشان داشته اند. ولی در جوامع کنونی طریقه تسلط و مداخله متفاوت است بنا به موقعیت هر کشوری و قومیتی طراحی و اجرا میشود.
بگذریم طرح مسائل ومشکلات زیادی در ذهنم بود که مایل به عنوان کردنشون بودم که بعد از کمی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که شاید وبلاگ جای طرح این مسائل و یافتن یا پیشنهاد دادن راه حل اونها نیست. پس تصمیم گرفتم این بحث را فعلا همین جا مسکوت بذارم تا ببینیم خدا چه میخواد. ولی باز هم میگم این حرکتی که به صورت خود جوش به وجود اومده و شاید هنوز اونجور که باید و شاید نمایان نشده نیازمند عزمی ملی و فرا حکومتیه و درک والای تمامی مردم از هر قشری رو میطلبه که امیدوارم این حرکت دستخوش جریانات انحرافی نشه.
هدف: لزوم خروج علم و تکنلوژی از انحصار عوامل قدرت
با عرض سلام خدمت دوستان گرامی و عزیزانی که نوشته های مرا درک کرده و با همراهی خود آغاز گر راهی شدند که بتوان به این باور امیدوار بود که ملت ایران اکنون به نقطه ای رسیده اند که با درک و باور خویش بدون نیاز به هر نوع عامل قدرتی و تکیه بر هر حکومتی چه داخلی و چه خارجی قادر به انتخاب راه درست و هدف دار بوده و اگر ایثار و فداکاریی هست فقط برای خودشان است و دیگران وامدار این ایثار.
دوران هشت ساله ریاست جمهوری آقای خاتمی برای هر کس در ایران و خارج از ایران دوران به خصوص غیر قابل انکاری بود. بی شک این دوران تاثیراتی را نیز در نوع نگرشها به خصوص خود من داشته . نتیجه ای که من از این دوران و تحولات سیاسی و اجتماعی این دوران گرفتم شاید منحصر به خودم باشد و دیگران موافق با این مسئله نباشند.
دوران خاتمی دوران کشمکش ( حال چه ظاهری برای عوامل قدرت و چه واقعی برای طرفداران ساده دو جناح) بود و نتایجی را در بر داشت و موجبات استفاده یا سوء استفاده خیلیها شد و بسیاری نیز از فرصت بدست آمده برای تسویه حسابهای شخصی و جناحی خود استفاده لازم را بردند.
در سایه آزادی سیاسی (ظاهری) بوجود آمده خیلیها به این باور رسیدند که اقلیتی که تا قبل از انتخابات حکمران و سکاندار نظام بودند اکنون به احترام بیست میلیون رائ ماخوذه برای رئیس جمهور منتخب ساکت مینشینند و با اگر کمک هم نمیکنند حداقل مزاحمتی ایجاد نمیکنند ولی به نظر این حقیر بهترین فرصتی که بدست گردانندگان پشت پرده حکومت افتاد همین انتخاب اکثریتی خاتمی یا هر کس دیگری که این تعداد رای را میاورد بود.
زیرا پس از این بود که براحتی دو رکن اساسی نظام سیاسی کشور را در مقابل هم قرار دادند و هیچ کس هم انطور که لازم بود ندانست و نتوانست در مقابل این موج بایستد. رائ دهندگان و منتخب و همگروهش چون دارای اکثریت بودند با شعارهای خام و نپخته حمایت از مردم و سرنوشت بدست ملت بر طبل جمهوریت و دموکراسی و لیبرالیسم میکوفتند و از آن سو کسانی که سرنوشت محتوم حذف خود را ( گرچه ظاهرا و بازی گونه) پیش رو میدیدند بر اصل دیگر تکیه دادند که اگر مهمتر از اصل جمهوریت نبود به حق کمتر هم نبود آنها حال که جمهوریت و رای اکثریت را از دست رفته میپنداشتند برای حفظ خود نیازمند وسیله ای محکم و با ثبات بودند که آنها را تا دور بعد سر پا نگهدارد؛ پس دست به دامان حکومت اسلامی شدند. و چه ساده لوحانه و بچه گانه ما مردم را به جان هم انداختند و هشت سال از عمر یک جامعه بزرگ و متحرک و محرک را تلف کردند.
شاید بسیاری از کسانیکه این نوشته را میخوانند بگویند مگر دوران قبل از خاتمی یا بعد از او بهتر بود که اینگونه از آن دوران یاد میکنم واقعیت امر این است که من به هیچ وجه قصد بد گویی یا تعریف از کسی یا دوره ای را ندارم ولی اگر بخواهم در مورد دوران های موثر و مفید بعد از انقلاب مهمترین عرصه زمانی همان دوره ریاست جمهوری آقای خاتمی بود( البته باید بگویم من برای شخصیت آقای خاتمی ارزش قائلم) ولی نتایجی که این دوران داشت آنی نبود که انتظار میرفت و باید میشد.
حال از تمام این مقالات بگذریم باید این را بگویم که این هشت سال با این که گذشت ولی چون تکه ای بزرک از زندگی این ملت بود و برای هرکس در حدود یک هشتم کل عمرش است. پس باید از آن و درسهای آن برای ساخت آینده و روشن کردن راه و حرکت در مسیر درست استفاده کرد.
نتیجه ای که من از این تکه از عمرم و جامعه ام گرفتم برای خودم حائز اهمیت فراوانی است که امیدوارم بتوانم در بیان تمام آنها موفق باشم .
درطول تاریخ ایران، همواره حق مردم به انحاء مختلف تضییع و نادیبده گرفته شده؛ همیشه مردم برای لشکر کشی و تامین منابع مالی و انسانی عوامل حکومتی بوده و متاسفانه هستند.و هیچ برگشتی و عایدی از این خدمت برایشان منظور نشده و این به این معنا نیست که ملت با طیب خاطر تن به چنین ظلمی داده اند. همواره ملت از این موقعیت خود ناراضی و ناخرسند بوده اند به انحاء مختلف این نارضایتی خود را بروز داده اند. ولی چه فایده که ملت ما ملت جوگیر و زود باوری هستند و تحمل کمی سختی مسئولیت را ندارند و هرکسی که با آنها همصدا شده و طبل مخالفت آنها را با نظام وقت پرصدا تر کوفته مورد حمایت قرار داده و میدهند بدون اینکه کمی در این مورد فکر کنند و همین امر متاسفانه باعث شده که عوامل سود جو و فرصت طلب همیشه با فریب مردم و سوء استفاده از سادگی آنان بر کرسی قدرت تکیه زنند باز به چپاول ملت به نفع خود اقدام نمایند و باز روز از نو و روزی از نو.
باید این باور را در ملت نهادینه کرد که هیچ حکومتی به هر اسمی که باشد برای مردم بر سر کار نخواهد آمد.
تنها راه پیشرفت و امید به آینده اتحاد و همدلی ملت همچمون خواهران و برادران همدرد و دلسوز برای هم و برای خانه پدری است.
چرايی نوع نگارش مطالبم
سلام
بدينوسلیه از دوستان دانشمند که لطف کرده مطلب مرا میخوانند، بابت ساده نگاری و نوشته هایی که حال و هوای مقالات علمی و فلسفی پیچیده را ندارند و در نتیجه باعث ایجاد این تفکر میگردد(امکان دارد درست نیز باشد) که نگاشته ها را در سطحی غیر قابل الطفات بدانند؛ عذر خواسته و ذکر این توضیح را لازم دانستم که اینجانب به لحاظ اینکه در محیطی از جامعه بزرگ شده ام که بیشتر عوام و اقشار متوسط را در بر میگیرد و خوشبختانه ( از نظر خودم ) یا متاسفانه هیچ برخورد و دوستی با نوابغ و افکار فوق متوسط نداشتم و تیپ نوشتاری خود را مرهون خواندن آثار بسیار مهم ، محرک و جاندار دکتر عزیز علی شریعتی میدانم.
با این مقدمه میخواستم بگویم که بیشتر گفته ها و نوشته های من هیجگونه تاثیری از هیچ انسان نابغه ای از عصر ما نپذیرفته ( البته من دکتر شهید را جزو این افراد نمیدانم زیرا ایشان انسانی واقعی از قشر متوسط بودند و خدا را شکر نبوغ ذاتی و استثنایی (به نظر من) نداشتند و هر چه داشتند در سایه تلاش وتفکر خود ساخته بود و بس) پس با قدرت تمام میگویم که تمام گفته هایم برگرفته از نوع نگرش فردی خودم میباشد و حمایت و یا مخالفتم با فردی یا روشی خاص نشانه قبول یا عدم قبول کامل تمامی روشهای آن افراد و صاحبان آن روش نمیباشد
ملت ايران:يتيم با پدر
سلام
ظاهرا یکی از اشکالات موجود در مطالب من و بیان اونها که باعث شده بسیاری از کسانیکه لطف کرده و اونها رو میخونن رو به شک بندازه و نسبت به دست یابی به اهداف مطروحه دچار تردید کنه این باشه که من مشخص نکردم که در نظر من این دست به دست هم دادن و کمک به یکدیگر برای اعتلای دین و میهنمون به چه صورت و بسته به کدوم عوامل و ویژگیهای نهفته در ما مردمه. چون وقتی که با اغلب دوستانی که درباره این موضوع صحبت میکنم حرف جالبی میشنوم و اون هم اشاره به این مطلبه که آیا قدر کار تو رو میدونن، و حالا منظور از اینکه چه کسانی باید قدر بدونن به کنار، ولی آیا میشه انسان کاری رو که بهش معتقد فقط به این دلیل که به احتمال زیاد کسی قدر اون رو نخواهد دونست کنار بذاره و خودش قاطی اون افراد بشه. البته که نمیشه حداقل این کار برای من مقدور نیست.
حالا از قدر دانی و فهم این کار از طرف افراد بگذریم. الان باید نکته دیگه ای رو مطرح کنم و اونهم اینه که برای یکی شدن و در جهت تکامل پیش رفتن نباید هیچگاه ذهن رو مشغول مسائل محدود و منفی و بازدارنده کرد زیرا هر مسیری موانعی داره و هر مانعی راه حلی که من با تجربه بسیار ناچیزی که از این عمر نه چندان مثمر ثمرم داشتم فهمیدم (که البته اگه من رو قابل فهم بدونید) که بهترین راههای پیروزی بر مشکلات و موانع چند چیزه، اول کار برای هدفی لایزال و نامحدود و ناتمام که البته به نظر حقیر یک هدف وجود داره که دارای این خصوصیاته و اون هم خداوند بزرگ و بی انتهاست، دوم تکیه بر همین هدف و بریدن از غیر او و ارتباط با هرکسی و هر چیزی که متکی به اوست، چون همه کس و همه چیز فانی است و غیر قابل اعتماد (و به قول شاعر نصیحت گوی شیرین سخن پارسی زبان: هر آنچه نپاید دلبستگی را نشاید) الا کس و چیزی که متصل به سر چشمه لایزال الهی است، سوم و به نظر من یکی از مهمترین وسایل برای رسیدن به هدفه، صبر و ابرام بر اعتقادات و تلاش برای رسیدن به هدفه.
با این مقدمه نسبتا طولانی میخواستم بگم که برای کمک به همدیگه و نیل به هدف والا نباید چشم به بالاسری ها و انتظار مساعدت از طرف اونها رو داشت، میخوام منظورم رو از این حرف با یک مثال کوچک بهتربیان کنم نمیدونم آیا هیچکدوم از شما عزیزان توی خونواده، اقوام و دوستان به این جمله یا اصطلاح برخورد کردید که خودمون یا فلان کس یتیم با پدره یعنی اینکه با وجود اینکه دارای پدر و مادره ولی همچون یتیمها بدون محبت و مساعدت یک پدر بزرگ میشه ویک نکته ظریف اینجا وجود داره و اون هم اینه که چون اون فرزند اسما دارای پدره پس هیچ کسی بیرون از خونواده توجهی به کمبودهای اون نداره و تازه امکان داره به دلیل تمکن مالی پدر ش تازه از اون توقعاتی هم داشته باشن. و حالا بریم سراغ اون پدر، پدری که فقط به فکر خودشه و رفع احتیاجات خودش و هیچ توجهی به فرزندانش نداره چون در آمد داره بالطبع کاسه لیسهایی هم دور و برش رو میگیرن و درآمدش رو بین خودشون تقسیم میکنن؛ این وسط تنها فرزندان و مادر نجیب و خودداره که ضرر میکنن و این فشار رو هم هیچکس غیر اونها درک نمیکنه. حالا به نظر شما چه راه حلی میشه برای این معظل پیدا کرد. آیا باید پدر پر در آمد رو کوبید و نابودش کرد یا با مشکلات ساخت و دم بر نیاورد، به نظر من راه حل اول نتیجه ای جز نابودی و بد نامی در بر نداره و راه حل دوم هم که اگر چه بدنامی به دنبال نداره ولی نابودیش بسیار مهلک تر از راه حل پیشینه، اما راه سومی که من در نظر دارم اینه که اون فرزندان باید خودشون دست به کار بشن کار کنن و اتحاد داشته باشن و با شروع از نقطه صفر و شناخت و باور خودشون و شناسوندن خود به دیگران با توجه به این امر بدیهی که هیچ کمکی از خارج به اونها نخواهد شد و شاید بر عکس سرکوفت هم بخورن با صبر و تلاش و حرکت در مسیر درست اعتبار خاص برای خودشون کسب کنن و وجود پدر رو به عنوان وجودی که نامش بر اون خونواده حکم میرونه قبول کنن و از ایجاد درگیری و اغتشاش تو محیط خونواده گرچه پدر به اون دامن بزنه بپرهیزن، چون با ایجاد اعتبار و استقلال خاص و منحصر به فردی که در سایه تلاش و صبر و مقاومت در برابر ناملایمات به دست خواهد آمد، به تدریج تمامیت وجود و مالکیت پدر در سایه تلاش فرزندان محو میشه و حقانیت فرزندان به خودشون و دیگران ثابت میشه فقط در این صورته که میشه مستقل موند و هیچ فامیل و غیر فامیلی جرات دخالت و سنگ اندازی و چوب لا چرخ گذاردن توی روند پیشرفت فرزندان، مادر و در نهایت پدر بی مسئولیت رو نخواهد داشت.
حال میخوام این مثال رو به جامعه خودمون تعمیمش بدم- گرچه (اگه تعریف از خود تلقی نشه) خود مثال کاملا گویا و قابل هضمه- در این مثال خونواده جایگزین جامعه، پدر به جای حکومت، مادر نماد کشور، فرزندان جلوه ای از مردم و فامیل و دوستان پدر کشورهای دوست و هم آئین و غیر فامیل کشورهای دشمن فرض شدن.
خوب با توجه به این گفته ها باید به این نکته تاکید کنم و تکرار که خود ما ملت باید به فکر باشیم گرچه معتقد به مصلح آخر الزمانیم ولی بدونیم که هیچ مصلحی برای کسانیکه به فکر خودشون نیستن کاری انجام نمیده.
بیاییم:
- ثابت کنیم که هستیم و روی پای خودمونیم و نیازی به هیچ کس، جز خالقمون و در سایه اون به اتحادمون نداریم؛
- حکومت رو فقط به عنوان وجودی که هست بپذیرم و از لوازم جبر تاریخ فرضش کنیم،همونطور که پدر رو به عنوان جبر خلقت فرض میکنیم؛
- اغتشاش و درگیری رو کنار بذاریم و به جای ایجاد جو خراب در بین خودمون فقط به پیشرفت فکر کنیم؛
- آبروی دیگران رو آبروی خودمون و مشکلات اونها رو هم مشکلات خودمون بدونیم؛
- از شادیشون شاد باشیم و سعیمون در برطرف کردن غمهاشون باشه؛
- اول خودمون رو بشناسیم تا بتونیم دیگران رو هم بشناسیم؛
- روی پای خودمون بایستیم تا بتونیم دیگران رو هم بلند کنیم؛
- از دوش دیگران برای برخاستن استفاده نکنیم ولی دستی برای برخاستن دیگران داشته باشیم؛
- اگر میتونیم کاری کنیم و اگر نمیتونیم راه رو برای کار دیگران باز کنیم؛
- خلاصه جز به هدف که رسیدن بهش همان به تکامل رسیدن خودمونه فکر نکنیم.
منتظر نظرات پربار و منتقدانه شما دوستان عزیز هستم.
دوستی:نيازمند تحول فرهنگی
سلام به همه دوستان
شاید یکی از امور زیر بنایی و ضروری در فرهنگ امروزی ما بازنگری روابط و دوستیهای موجود در جامعه و بین ما مردم است. چیزی که به نظر بنده مثل سایر امور کاملا نادیده گرفته شده و مانند دیگر امور فرهنگی ملت ما رها شده به حال خویش است. چنانکه به خاطر بی توجهی مفرطی که نسبت به آن روا شده مثل مزرعه ای که هیچ بازدیدی از آن به عمل نیامده و گیاهان هرز جای محصول اصلی را گرفته اند و مزرعه کاملا از نظر محصول مقلوب (تغییر هویت داده) شده. دوستیها نیز به دلیل وجود گیاهان هرز(رفاقتهای نادرست)ی که یا تخمشان از جای دیگر آورده شده یا اینکه به خاطر داشتن باغبانی درست تا به حال امکان رشد نداشته اند و به یکباره این امکان برایشان فراهم شده به طوری دچار قلب و تغییر شده اند که کاملا از سوی افراد جامعه پذیرفته شده اند. یعنی از نظر جامعه شناختی به صورت خرد در نظر مردم این نوع دوستیها مقرون به صرفه بوده و غیر این نباید بود و لی در قالب کلان وقتی نتایج سوء آن بروز میکند لب به شکایت میگشایند ولی به قول عقاب قصه قدیمی:
چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید
گفتا زکه نالیم از ماست که بر ماست
به نظر این حقیر یکی از دلایلی که ملت ما هیچگاه سعی در تغییر به احسن را نداشته و ندارند وجود باورهای غلطی است که در این فرهنگها وجود دارد و به ذهنیت تک تک ما ایرانیان رسوخ کرده و وقتی که میخواهیم به راه درستی که نتیجه مطلوب اجتماعی دارد فکر کنیم به سرعت ما را باز میدارد و نه تنها خود اقدام به اصلاح نمیکنیم بلکه دیگران را نیز از انجام راه و روش درست منع میکنیم.
این نوع کج فهمی در دوستیها مختص این زمان نیست که بگوییم استکبار جهانی با ترفندهای مدرن خود این قلب فرهنگی را در جوامع بی فرهنگ رسوخ داده که اینها تماما بهانه ای بدتر ازگناه است.
اگر این ذهنیت را داشته باشیم که زندگی گذشتگان درس خوبی برای ما و آیندگان است و چراغ روشنی است که میتوان با آن راه درست را بدون هزینه کردن عمر تخمین زد. میتوانم این نکته را یاداوری کنم که در زمان علی علیه السلام نیز چنین اعتقادات کج و نادرستی باعث شد که حکومت معاویه به ولایت علی پیروز شود. زیرا که معاویه به راحتی مبلغ ناچیزی از بیت المال را بین تعداد کمی از افراد صاحب نفوذ در میان مردم توزیع میکرد و وعده و عیدهای شیرین و آنی و قابل دسترس ولی از نظر اثر ماندگاری بسیار گذرا به آنها میداد و وسعت دید آنها را تا نوک بینیشان تقلیل داده بود و در مقابل علی بزرگ بود که دل به انسانیت میسوزاند و به دلیل شناختی که از حق داشت و وسعت دیدی که تمامی هستی را در بر میگرفت نمیتوانست یک چنین ظللمی را به بشریت روا بداند و همچون معاویه فقط برای چند صباحی از عمر خود و برای نفع شخصی خود انسانیت را لجن مال کند . همه را به یک چشم و به شکل انسان میدید و همگان برایش یکسان بودند و نفع را برای اجتماع مردم میدید نه برای تعدادی با نفوذ. چنان شد که همه میدانیم.
در مقابل این سئوال احتمالی شما که شاید بگوئید با این تفاسیر، بنده یا امثال من چرا در این تلاشیم که به دید فرهنگی مردم و مسلما در کنارش خودمان وسعت ببخشیم؟ باید بگویم این نکته را نیز از علی آموختم که اگر کسانیکه میدانند(آگاهند)، از جانب خدا مکلف به گفتن نبودند من نیز سکوت اختیار میکردم و در ثانی این در ذات همه ما انسانهاست، اگر میبینیم که نا بینا و چاه است چو خاموش بنشینیم گناه است.
پس به نظر من اولین قدم در راه تحول دوستیها نگریستن به این روابط در گذشته فرهنگی خودمان است. ما در فرهنگمان این شعر بسیار زیبا را داریم که:
دوست آن است که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی
در حالی که همین یک مطلب در اکثر دوستیهای امروزین ما موضوعی فسیل شده و ملحق به تاریخ و انجام آن به نوعی امل بودن تعبیر میشود و این جای بسی تاسف است.
یکی از تعالیم بسیار زیبا و ریشه ای که ما میراث خوار آنیم و دیگران از آن سود برده اند این جمله زمینی از جنس آسمان که:هرچه برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند و آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران نیز مپسند.
اینها تماما نکاتی است که رعایت آنها انسان و همراهش جامعه را در راه درست و صراط مستقیم (نه از نوع تعبیر ملایی آن) به پیش میراند. ما انسانها واقعا همانطور که خداوند موکدا فرموده لفی خسر و ظلوما جهولا هستیم . لفی خسریم زیرا نسبت به داشته هایمان بی توجهیم و به همین خاطر با جهلی که داریم به خود و دیگران ظلم میکنیم پس ظلوما جهولا هم هستیم و لی انسانیم و میتوانیم نباشیم.
ما باید همدیگر را بشناسیم و به هم به درستی احترام بگذاریم نه از نوع ایرانی آن(تعارفهای دروغین که مطمئنم فرهنگی کاملا بیگانه است که در میان ما رسوخ کرده ولی در میان ما کاملا جا خوش کرده است). و قدر وجود هم را بدانیم و در راه پیشرفت این دوستیها به کار اندازیم و حلال مشکلات هم باشیم زیرا ما تا زنده ایم هستیم و قادر به عمل کردن ولی با ایجاد دوستیهای درست میتوان آثار این زندگی را به نسلهای آینده نیز منتقل کرد در این راستا مولانا (که گوهر کلامش دنیا را تسخیر کرده ) میسراید که:
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
این سخن ادامه دارد و امیدوارم بتوانم به درستی این بحث را هدایت کنم.
بازگشت بعد از دوسال
با سلام
از اینکه باز هم بعد از مدتها شروع به نوشتن کردم حس غریبی دارم، امیدوارم مطالبی که نوشته خواهد شد هم برای خودم و هم برای دوستانی که گاه گداری به این کمترین سر میزنند تا حدی مفید باشد.
اول از همه میخواستم به تجربه ای که طی این مدت مسکوت ماندن وبلاگم و ارتباطات غیر وبلاگیم در رابطه با اهداف وبلاگم برای دوستان بنویسم و این تجربه با اینکه برای من بسیار تلخ بود ولی واقعی و قابل لمس بود و به همین دلیل کمکی بود برای من در انتخاب راهم برای رسیدن به اهدافم.
طی این مدت دوساله (البته مطلب قبلیم مربوط به وبلاگ 313tanمن میباشد که مربوط به حدود دو سال قبل است و در این وبلاگم مجددا آورده ام) به این نتیجه رسیده ام که ملت ما به نوعی دچار مشغولیت و گرفتاری بسیار کاذبی شده اند همانند ثروتهای کاذبی که بوسیله وامهای کذایی این سیستم بیمار اقتصادی به آنها تحمیل و تصویر شده است. زندگی در سردرگمی بس ویرانگر ( البته خود من هم استثنا نبوده و نیستم ) و شاید این مسئله را بتوان به جبر زمان و تاریخ نسبت داد ولی خوشبختانه و یا متاسفانه ما و شمایی که این مطالب را میخوانید و یا آنهایی که نمیخوانند، انسانیم و صاحب اراده و هرگاه که اراده انسانی همت کرده جو را و جبر را تغییر داده و این زمانه هم از این قاعده مستثنا نیست.
ولی واقعا در طی این دو سال اگر ایمانم به هدفم نبود شاید به خاطر بی توجهی ها و ... تا به حال تمامی نوشته هایم را پاک میکردم و از این فکر و هدف خودم را کنار میکشیدم. هدفی که نه اختراع و اکتشاف من است و نه موضوعی ناشناخته. ولی مشکلی که دارد، این است که به دلیل مطرح شدن بسیار سطحیش دچار نوعی عوام زدگی، و برای بزرگان(گردانندگان ظاهری امور کشور) مستمسکی جهت ابراز وجود و خود نمایی کذایی و بسیار چندش آور. که نمونه گذشته آن دولت پیشین و رئیس پیشینش و نمونه امروز آن و بسیار داغ و تازه اش سخنرانی رئیس دولت جدید در میان دانشجویان که دم از استقلال علمی خود کفایی علمی و تاکید بر پژوهش و تولید علم. حرفهای صد تا یه غازی که هر شنونده بی مسئولیتی را به خنده و و مسئولی را به گریه میاندازد.
از چه بگویم از جوانی که وقتی درباره موضوع مسئولیت در برابر جامعه و ملتش با او سخن میگویم با اینکه در بسیاری از مواضع با من همراستاست میگوید که دیگر این مملکت را باید گذاشت و رفت و این افکار افکاری ایده آلیست است و نباید خود را مشغول آن کرد. یا از کسی که اصلا فکرش معطوف به در آمدهای آنی و باد آورده است و هر لحظه از عمرش را که به فکر کردن در مورد آینده خود و مملکت و نسل آینده اش مربوط باشد را هدر میداند. یا از کسانی که درد فقر و بیچارگی اصلا مجال فکر کردن را از آنها گرفته و هر روز را برای جبران بدهی دیروزشان به پایان میبرند و مقروض تر از روز گذشته و سر در گم تر و ناگزیر تر از قبل مانند صیدی که در دام عنکبوتی گرفتار و دست و پا میزنند و گرفتار تر میشوند. یا از دانشجویی که در دو سه سال پیش گرفتار سیاست زدگی خود ساخته حکومت و نظام بود و الان دچار پوچی و بی مسئولیتی است.
در این بازاره مکاره انسانها (که خود نیز به نوعی به گروهی از اینها وابسطه ام) نمیدانم این فکر چرا به ذهنم افتاد و چرا یک عمر ده، دوازده ساله را با این فکر و به امید تحققش به سر کرده ام و تنها، به خاطر آن است که از خدا خواسته ام هنوز از گنجینه کرمش عمری را برایم اختصاص دهد، که اگر ترسیم این هدف در ذهنم نبود باقی عمرم واقعا بیهوده و هدر بود.
پس از این به بعد سعی میکنم همراه با احوال و اوضاع واقعی روزگارم اهدافم را دنبال کنم و واقع بینانه تر به مسائل نگاه کنم پس مثل هیشه ( گرچه باز هم درخواستی بیهوده است) دست کمک شما را در چهت نیل به هدف اجتماعیم میفشارم و هر کلام شما عزیزان را چراغ راه خود و اجتماعم میکنم و خاک این راه را سرمه چشمانم.
7/7/84
اين طايفه زنده كش مرده پرست
با سلام خدمت تمامي دوستان عزيزم؛
شايد از خودتون بپرسيد اين چه شعريه كه اين بالا آوردم, راستش اين شعر رو پشت يك تاكسي نوشته بودند, و خوندن اون باعث شد تا اين چند خط رو بنويسم.
كس يا كساني كه همفكر با اين شاعر هستن آيا هيچ به اين موضوع فكر كردن كه اطلاق كلمه پست اونهم به يك ملت چه اهانت بزرگيه وآيا اين شاعر اصلا اين فكر رو كرده كه خودش هم جزو اين مردمه و از متن همين مردم بيرون اومده . در واقع مشكل اين شاعر مشكل اغلب ما ايرونياس ما كه با هم تعارف نداريم ما ايرانيا هميشه عيب رو بهتر و واضح تر از صحت و درستي ميبينيم خيلي كم پيش اومده كه كسي به خاطر نيكيهاي يك شخص, عيوب اون رو ناديده بگيره. نميدونم اين عمل و اين طرز تفكراز كجا ريشه گرفته , شايد همه اينها به خاطر اين باشه كه من ايراني دوست ندارم هموطنم داراي عيب و ايراد باشه به همين دليل موشكافانه ايراد اون رو ميگيرم و نسبت بهش موضعگيري ميكنم, البته اين قسمت خوشبينانه اين نظريه است و قسمت ديگه اون شايد برگرده به عدم اعتماد به خودِ من ايراني كه با متهم كردن و برچسب زدن به هموطن خودم ميخوام خودم رو پشت اين الفاظ پنهان كنم چون جربزه تغيير و تحول رو در خودم نميبينم كه اين واقعا يكي از مهمترين دلايل انحراف, انحطاط و انجمادِ اخلاقي, فكري و اجتماعي ايران ماست؛ من ايراني به دم غنيمتي عادت كردم و از اين كه اين فرصت هر چند پست رو از دست بدم ترس و واهمه دارم و حاضرم به خاطرش هر اهانتي رو انجام بدم و جالب اينجاست اغلب ما ايرانيا وقتي با هميم شروع ميكنيم از عيب و ايراد گرفتن از ايرانيا و خوب و بزرگ جلوه دادن خارجيا ولي هيچوقت نخواستيم نكات مثبت و عواملي كه به نظرمون در بين بيگانگان خوب و پسنديدس در بين خودمون رواج بديم و از همه مهمتر من ايراني هيچوقت نخواستم خودم رو كشف كنم چون از اين ميترسم كه ايرادي كه به ديگران ميگيرم تو خودم هم باشه .
ولي به نظر من ديگه زمان اين جور فكرها گذشته يعني بايد ديگه اين فكرها كه همديگه رو بكوبيم تا در سايه خرد شدن طرف به سر بلندي برسيم رو از سر مون بيرون كنيم . من ايراني وظيفه اي بالا تر و مهمتر از اين دارم كه خودم به تنهايي مطرح باشم, من ايراني به خداي واحد معتقدم و به اين كه هيچ درستي و صداقتي بي جواب نميمونه, من ايراني ديگه بايد به فكر وحدت و همدلي و حركت به سوي پيشرفت اجتماعم باشم ديگه بايد اين اختلافات بچه گانه اي كه همش بخاطر قدرت و مال و منال دنياس رو به خاطر آينده خودم و بچه هام كنار بذارم اگه گذشتگان ما اشتباه كردن من ديگه مرتكب اون اشتباهات نشم , ديگه انقدر به هموطن خودم اهانت نكنم كه در واقع به خودم اهانت كردم.
بياييم به ايراني شخصيت بديم, و يك چيز رو باور كنيم و اينكه هر كس و هر دوره اي كه باعث فخر من ايراني بوده وبرعكس هر دوره و شخصي كه يادآوريش باعث سرشكستگي منه ديگه گذشته منم كه مهمم و منم كه الان مسئول ساختن آينده ام هر كوتاهي كه مرتكب بشم مقصرش مستقيما خودمم نه هيچكس ديگه.
پس بياييم زيرسايه يك خدا و با چنگ زدن به ريسمان او وحدت اجتماعي خودمون رو حفظ كنيم و از تفرقه كه بزرگترين گمراهيه دوري كنيم.
قال الله تعالي: واعتصموا بحبل الله جميعا ولا تفرقوا
وبلاگ ؛ چاه فريادهاي من
مي خواستم از خداحافظي بنويسم ولي ديدم اينكار مثل كار ساير دوستان يك نوع بچه بازي و كم ظرفيتي است كه انسان بوسيله آن خود را ارضا ميكند, پس تصميم ديگري گرفتم و آنهم اينكه گرچه دوستان كمي دارم كه هر از چندي بعد از اينكه مطلبي در ساير وبلاگها نميابند سري به من ميزنند و آنها نيز وقتي به وادي عمل دعوت ميشوند بي سروصدا پا پس ميگذارند. اين وبلاگ را براي خود به مثابه چاهي گرفتم تا مانند مولايم علي (ع) بر سر آن رفته و تمامي تالمات و رنجها و سختيها و نارفيقيها و نامردميهايي را كه با آن مواجه هستم در آن فرياد كنم.
و حالا اولين فريادم و ناله من از دست دوستاني است كه در ميدان حرف و جدل هاي لفظي از هيچ كمكي و تشويق و ترغيبي كم نميگذارند و مانند كوهي خيالي تكيه گاهم هستند ولي در وادي عمل بي سر و صدا پاپس زده و خود را در پس پرده هاي خود تنيده پنهان ميكنند چرا كه حرف از عمل راحتتر و و حاشا كردنش آسانتر است, ولي عمل سرمايه اعتقادي ميطلبد كه بسيار گرانقيمت و كمياب است.
سلام
اين مقوله اي كه ميخواهم اين بار به آن بپردازم با علاقمندي من كمي فاصله دارد ولي يكي از مقتضيات زمان و جزء لاينفك فرهنگ امروزي هر ملت متمدني است و به نظر من بعد از نويسندگي بزرگترين دستاورد بشري ميباشد . و آن چيزي نيست جز سينما .
و اما سينما: نميدانم تعريف من از سينما تا چه حد درست و رسا خواهد بود ولي يك چيز را مطمئن هستم و آن اينكه حتما در بيان و برداشت من ايراداتي وجود دارد آنهم به دو دليل: اول آنكه بنده زياد به سينما و فيلمهاي سرگرم كننده آن علاقمند نيستم بلكه بيشتر دنبال پيامي ميگردم كه نويسنده داستان و كارگردان ميكوشند به مخاطب القاء نمايند, و دوم اينكه بنده از سواد سينمايي بهره اي ندارم .
(پس اميدوارم علاوه بر اينكه اشكالات مرا ميبخشيد , مرا از راهنماييهاي خود بي نصيب نگذاريد , زيرا كه همانطور كه بارها گفتهام انتقادات شما دوستان باعث پيشرفت من است).
بنده سينما را از لحاظ فرهنگي و تاثير آن بر فرهنگ داراي سه وجه ميدانم :
1- سينماي فرهنگ ساز
2- سينماي فرهنگ نما
3- سينماي فرهنگ كوب
1- اين حقير معتقدم در زمان حال ما نياز مبرم و حياتي به سينماي فرهنگ ساز داريم كه متأسفانه اين مهم در كشور ما در حال فراموشي است و مهمترين دليل آن به نظر بنده عدم تمكن مالي دو طرف سينما يعني توليد كننده و مصرف كننده (بيننده) اينگونه آثار است؛ دليل بعدي كم مخاطب بودن اينگونه آثار و در نتيجه عدم ادامه حيات اين آثار به دليل طرد شدن از سينماهاست. فرهنگ سازي در كشور ما آنطور كه بايد جدي گرفته نشده و نميشود و اين امر متأسفانه صدمات جبران ناپذيري بر پيكر نحيف و از كار افتاده تمدن اسلامي مان وارد نموده و مينمايد . و بدترين كاري كه تمامي ما ايرانيان دانسته و اكثرا ندانسته انجام ميدهيم انداختن تقصير به گردن ديگران و آسوده كردن خود از اين فضاحت و بي مبالاتي است . مطمئنا اگر به همين منوال پيش برويم همين ايران و فرهنگي كه دست و پا شكسته به ما ارث رسيده نيز به دست فراموشي سپرده شده و باعث سرافكندگي نسل ما و آيندگان ما در برابر تاريخ خواهد شد.
2- سينماي ديگري كه بنده از آن نام بردهام سينماي فرهنگ نماست اين سينما اگرچه از نظر اهميت در درجه پايين تر قرار دارد(البته از نظر من) ولي به هر حال لازم و ضروري به نظر ميرسد و خوشبختانه اينگونه سينما به صورت كجدار و مريز در حال حركت و پيشروي است و به قول معروف توان بيرون كشيدن گليم خود از آب را دارد . ولي اين سينما بسيار نيازمند مراقبت و كنترل است و اين كنترل بايد از سوي مردم و روشنفكراني كه در متن اين مردم به سر ميبرند صورت گيرد , و حال چرا كنترل ؟ به دلايل مختلفي كه بيان همه آنها از عهده من خارج است, ولي به طور خلاصه ميتوان به اين نكته اشاره كرد كه فرهنگ موجود كشور ما در دوره قهقرا و تغيير نزولي قرار دارد و اگر ما از ميان جوانب مختلف فرهنگمان فقط بخواهيم به نمايش نقاط ضعف و سرخورده فرهنگمان كه در واقع مقصر اصلي آن تك تك ما بعنوان سلولهاي اين اجتماع هستيم بپردازيم , نقاط قوت كم كم رنگ باخته و از اذهان محو شده و دچار سرخوردگي و افسردگي اجتماعي ميشويم و بيشتر به سوي فرهنگهايي كه نه در ساخت آنها دخيل بودهايم و نه سنخيتي با راه و روش ما دارد كشيده شده و همبستگي اجتماعي و از همه مهمتر هويت فرهنگي و اجتماعي خود را از دست ميدهيم.
3- سينماي ديگر به زعم بنده سينماي فرهنگ كوب و يا انتقاد گرا و معترض است؛ به نظر بنده اين سينما از نظر فروش و توان رقابت در سطح سينماي نوع دوم است و دليل آنهم استفاده و گاهي سوء استفاده از نارضايتي اجتماع و مردم است . اين سينما با اينكه به نظر ميرسد يك ضرورت است ولي سينماي ناقصي است اين سينما وقتيكه به حمله كردن به فرهنگ و حذف قسمتي از آن ميپردازد عملا حفرهاي در فرهنگ ايجاد مينمايد و اين حفره اگر درست پر و ترميم نشود محلي مناسب براي رشد ميكربهاي فرهنگي و تخريب چي هاي ماهر ميشود كه مانند اين ويروس جديد به دنبال يافتن حفره اي آسيب پذير در فرهنگ ملل مستعمره و بعضا رقيب هستند .
پس با اين تفاسير ما نياز مبرم به هر سه نوع اين سينما داريم سينماي منتقد و معترض براي نماياندن ضعفها, سينماي سازنده براي پيشنهاد و نشان دادن راه حل براي جايگزيني نقاط مثبت به جاي نقاط ضعف و سينماي نمايشگر و يادآوري كننده براي حفظ فرهنگ و پردازش هميشگي فرهنگ .
